تبليغاتX
پـاپيـون خـانومـي هَســَم

پـاپيـون خـانومـي هَســَم


خیلی خیلی بزرگن. .


+ادرساتونو اگه  اینجا بزارید خیلی خوب میشه .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 19:39  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

امروز از آن روزهای بی مصرف بود ، من که عادت دارم همیشه در جریانه تغیرو هیجان باشم توی زندگی ،این یکنواختی ها اعصابم را بهم میریزد . لذت میبرم از اینکه تغیر هایم به چشم بقیه می آید از اینکه هر روز خاص تر میشوم . از اینکه توی مهمانی ها  پاهایم را بیندازم روی هم و  و ادمها را  بخوانم ،مقایسه کنم .  الان بعده 45 روز که اینجام  از پسه همه چی و همه حرفها بر آمده ام .

از اینکه کسی اجازه ندارد بهم دستور بدهد یا نظری را تحمیل کند یا بیخودی نظرش را بدهد خوشحالم . خوشحالم از این دیسیپریمه خاصه خودم . از اینکه با یک نگاهم همه متوجه میشوند که حالم خوب نیست و خودشان را کنار میکشند خوشم می آید.

داشتم از امروز میگفتم ، امروز از همان روزهایی بود که حرکت نداشت . طبقه بالایی ها رفتند جلفا . خیلی اصرار داشتند که ماهم برویم اما من و خواهره دوست نداشتیم . به قوله خواهره اصلا به شمال بدونه داداش نمیشود فکر کرد .

از صب به هم کاری نداشتیم من هم حوصله نداشتم . دوره خودم میچرخیدم چیزی را جا به جا میکردم مجله خواندم . امروز از همان روزهایی بود که مجبوری از اوله صبح هی چایی بخوری و بعد از ظهرش هم نسکافه . همه چی توی سکوت میگذرد . از صب هی از کناره هم رد میشویم و هیچی نمیگوییم . شاید جفتمان خسته شدیم ، کمتر از ده روزه دیگر به عروسی مانده، اما این خستگی و بی حوصلگی اصلا جایش اینجا نیست . اه لامصب چقدر مزخرف بود امروز .

+راستش چقدر دلم برای بابا و مامان تنگ شده .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 21:14  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

هیچگاه بیشتر از ده ثانیه به چشم کسی خیره نشوید ،

چون

همه ی سِکرت هایتان بَرملا میشود ، خوانده میشوی حتی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 16:32  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

همه ی تنم درد میکنه

مور مور میشه

.

.

.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 10:35  توسط خانوم ِ پاپیون  

حیف است. بعضی چیزها حیف هستند برای تکراری شدن. بعضی آدم‌ها حیف هستند برای این‌که فرقی با دیوار نکنند.بعضی اهنگ ها حیف هستند برای اینکه اینقدر گوششان بدهیم تا حالت تهوع پیدا کنیم بهش . گند رابطه‌ها را نباید در بیآوریم. بعضی آدم‌ها این‌قدر ارزشمندند که باید روابط را با آن‌ها محدود کنیم، مبادا تکراری شوند. بعضی کوچه‌ها آن‌قدر عزیزند که نباید آن‌قدر برویم که فرقی با بقیه‌ی کوچه‌ها نداشته باشند.  خاطره‌ها باید خوب و دست‌نخورده بمانند. غیرقابل دسترسی و غیرقابل تجربه‌ی مجدد. همه چیز را حتماً نباید تا آخرش تجربه کنی. اگر به زور بخواهی برگردی، توی ذوفت می‌خورد. مثل من .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 16:51  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

داشتم با مریم حرف میزدم ،

مریم تنها کسیه که بعد از اینکه از اصفهان امدم هر دوهفته یکبار بهم زنگ میزند و صحبت میکند . دوروبرم خیلی خلوت است یعنی ناخوداگاه خودم را از همه جدا کردم. حتی این مریم هم زنگ نزند من زنگ نمیزنم . مریم از اون ادمهایی بود که غیر قابل پیش بینیست . اصلا خیلی اخلاقش عن بود . وقتی پای لپتابش بود اخمهایش توی هم میرفت که ادم عین سگ میترسید بهش نزدیک شود . یکهویی قاطی میکرد و عن میشد .

مریم هر هفته میرفت خانه و مامانش که کلی با من دوست شده بود کلی غذاهای خوشمزه میفرستاد و دو سه روزی به صورته پادشاهی زندگی میکردیم . حتی داداشش هم خیلی از من خوشش می آمد ، یکروز مریم با داداشش بیرون بود وقتی زنگ زدم شام چی  درست کنم داداشش گفت درست نکن و از بیرون برایمان جوجه خرید با کلی سیب زمینی سرخ کرده تا دوروز جوجه میخوردیم حتی .

ها داشتم میگفتم که با مریم صحبت میکردم نمیدونم برای چی اینقدر حاشیه رفتم .

مریض شده بودم از اون مریضی ها که ادم را از پا می اندازد یادم است وقتی مریم داشت میبردم بمیارستان وسطه خیابان گریه میکردم حتی اون موقع زنگ زدم به هرکی که میشد و برایش پشته تلفن گریه کردم که مریض شدم . خعلی حالم بد بود که دکتر فکر میکرد قرصی چیزی خوردم که خودکشی کردم مثلن .

مریم شده بود عین این مامانا . برد برایم امپول زدند رفت داروهامو خرید، ابمیوه خرید شیرکاکاوو و کلی خرت پرت که برای مریض میخرند البته بعدش همه ی پولش را ازم گرفت لامصب .شب تب داشتم اینقدر که هی سری سری بچه ها میومدند و چک مکیردن خدایی نکرده تشنج نکرده باشم . صبح با همچین حالی مجبور بودم بروم دانشگاه . میگم که خعلی حالم بد بود حتی توی سرویس که هی داشتم اب میخوردم که تبم بیاد پایین یه پسره برگشت گفت خانومه فلانی مثل اینکه خیلی حالتون بده و من پرسیدم مگه معلومه و گفت از ریختو قیافتون میریزه . شونه انداختم بالا .

بعدش که رفتم و کارم انجام شدو برگشتم خیلی خودم رو نگه داشتم که توی خیابون حالم بد نشود تا اینکه رسیدم خوابگاه تا دره واحدمون رو باز کردم محکم کوبیدم به دستشویی و بیچاره فاطمه ترسید و یکهویی پرید بیرون که خودم را انداختم توی دستشویی ، صدای مریم را یادمه که داشت خبر میکرد همرو . درو باز کردم و محکم خوابوندم توی گوشِش . وقتی میگم محکم خوابوندم توی گوشش محکما . اخه خعلی بچه های فِس فِسو داشتیم و دلم نمیخواست بدونند من توی دستشویی دارم چه کاری میکنم .

مریم ناراحت شد گریه کرد حتی . اما بعدش که اومدم و دراز کشیده بودم دیدم با یک دستمال خیس امده بالاسرم و میخواهد ان را بگذارد روی پیشونیم . چشمهایش اشکی بود .

حالا هروقت که صحبت میکنیم هی یادم می اندازد که چجوری زدم توی گوشش . خب من هم تب داشتم هم دوست نداشتم کسی بفهمد مریض شده ام هم اینکه حالم خوب نبود حق داشتم خب نه ؟

بعدا نوشت:خب اینهایی که گفتم معنیش این نیست که دوستش ندارم ، این یه خاطرس که هر با مریم حرف میزنم خودم یادش می اندازم و دوتایی میخندیم به حاله خرابه اونروزم ، باید توی شرایط باشید تا بفهمید . حالا هی با کامنت های خصوصی محاکمه ام نکنید !


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:58  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

هیچ چیز به اندازه بی محلی

و

کم توجهی

یک زن را دلسرد نمی کند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 11:21  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

اه از وقتی که می فشارد . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 22:18  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

سه روزه که تا خواهره منو میبینه قیافشو یجوری میکنه و خواهش میکنه برم از ارایشگاه بیارمش!

سریع دستاشو مشت میکنه که دسته گل دستشه و روی پاشنه ی پاش بلند میشه و میره توی اتاق . منم مثلن از ماشین پیاده میشم و گوشه ی کتمو میزنم کنار و زنگه ارایشگاهو میزنم و تا خواهره میاد شونشو میبوسم دستشو سفت میگرم میارم سوار ماشینیش میکنمو دوتایی با هم به دوربین نگاه میکنیمو میخندیم .

اخه فیلمبرداره سفارش کرده تمرین کنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:23  توسط خانوم ِ پاپیون   | 

خواهره پشتشو کرده به من مثلن خوابیده ،

دارم از خاطرات دانشجوویی تعریف میکنم و وسطش برای اینکه مطمئن شم گوش میده هی میگم "هوووم" و اون میگه "خب بعدش " همینجوری که دارم تریف میکنم یهو برمیگرده میگه،

خواهر ساعت 2 شد ، صبح میخوام برم سره کار ولی همه اینکاراو تو این یه ترم کردی؟ در حالی که داره میچرخه و پتوشو میکشه روش با یه قیافه ای میگه  خب خواهر یه چیزاییم نگه میداشین واسه ترمای بعد واسه دکتری!

از خنده مردم وقتی قیافشو دیدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 16:20  توسط خانوم ِ پاپیون   |